آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

2.اولین روز بودن تو

1391/3/17 13:10
نویسنده : مامان آرام
441 بازدید
اشتراک گذاری

13 خرداد صبح با مرتضی پاشدیم رفتیم مطب دکتر معینی ... هنوز معلوم نبود 15 هم زایمانمه یا 17 هم ... خانم بهبهانی منو که دید گفت واییییییییی چه مامان کم طاقتی ... چه دلت کوچیکه ... خوب میموندی خونه بهت زنگ میزدم دیگه ! میخواستم بگم قبول که من کم طاقتم ولی شما هم خیلییییییییییییی دل گنده ای به خدا:)) 2 روزدیگه زایمانمه هنوز نمیدونم چجوریاس:)

خلاصه رفتم پیش دکتر و گفت 15 هم ساعت 5:30 بیا آتیه ... وویییییییی دلشوره ام شروع شد ... منم که ترسوووووووووووو ... همش احساس میکردم عمرا بچه مو نمیبینم :( فکر میکردم مرتضی دیگه تنها میمونه ... ترجیح میدادم اگه من نبودم بچه مم نباشه که اذیت نشه ... از اونور هم دلم برای مرتضی میسوخت میگفتم لااقل یکیمون پیشش بمونیم:) اون 1 روز مردم و زنده شدم ... 14 هم رفتیم خونه ی مامان اینا ... ظهر با مامان رفتیم شمشیری تو آجودانیه ... 1 ساعتی نشستیم تا غذا حاضر شد ... هوس همه چیز کرده بودم بیچاره مامان:)) برگ گرفتم و ته چین خوشمزه شب هم ساعت 8 سوپ خوردم و دیگه همین ... مثلا باید زود میخوابیدم ... هرکاری کردم خوابم نبرد ... بالاخره ساعت 2 خوابیدم ... ساعت 4:30 رفتم تو مامی سایت برای بچه ها نوشتم من دارم میرم برام دعا کنین ... لباسامو پوشیدم و یه عکس انداختم برای یادگاری لحظات آخر :) رفتیم دنبال مامان و رفتیم بیمارستان ... بیمارستان برام ناآشنا بود ولی میدونستم باید بریم کدوم طبقه ... اول رفتیم پذیرش به من گفت برو بالا و نامه بگیر و یکی بیاد برای پذیرش . رفتم بخش زایمان ... همه رو از خواب بیدار کردم :)) اول یه ظرف دادن برای نمونه ادرار ... بعد خون گرفت و گان تنم کرد و فشار خون اینا رو گرفت ... نیم ساعت بعد از من کم کم مامانای دیگه اومدن ... معمولا مریضهای دکتر معینی اولین زائو میشن چون میخواد زود شروع کنه که خواهرشون که اشرف معینی هستن به زایمانهای خودشون برسن ... خلاصه تو اون 1.5 ساعتی که اونجا بودم فکر کنم 7-8 بار دستشویی رفتم که اینم کلی عذاب بود ... البته این چند ماه آخر عادت کرده بودم به این موضوع ولی این بار از استرس بود ... بالاخره ساعت 7 اومدن گفتن بیا برات سوند وصل کنیم ... انقدر چیزای ترسناک گفته بودن که کلی میترسیدم ولی چیز خاصی نبود فقط دیگه راحت شدم از دستشویی رفتن:)) منو نشوندن روی ویلچر و بردنم سمت اتاق زایمان ... در رو باز کردن که از مرتضی و مامان خداحافظی کنم ... نمیدونم این دیگه چه صیغه ایه ... همه چی رو ترسناکتر میکنه که:( مرتضی بعدا میگفت انقدر ترسیده بودی که اصلا خون تو صورتت نبود:)) جالبه که خودم هیچ حس ترسی نداشتم ... یعنی در وافع هیچ جسی نداشتم:دی رفتم تو دکتر اومد ... با دکتری که تو مطب دیده بودم 1 دنیا فرق داشت ... اومد دستمو گرفت گفت چته؟؟؟؟؟ چرا انقدر ترسیدی ؟؟؟ - مث اینکه واقعا ترسیده بودم ! - گفتم بالاخره عمله و من تا حالا عمل نداشتم ... گقت چیزی نیست نترس ... خلاصه بردنم تو اتاق عمل ... البته شباهتی به اتاق عمل نداشت ... یه اتاق سفید بود با 1 سری آدم توش که هرکدوم سرشون به کار خودشون گرم بود ... انگار نه انگار که من اومدم عمل کنم:)) دکتر بیهوشی اومد و بهش گفتم بی حسی میخوام ... گفت چه شجاع!:)) دکتر اومد دستمو گرفت گفت درد داشتی فشار بده ... بعد دید من خیلی بوقم تو درد زود رفت:)) از بس آمپول زدم این دیگه هیچی نبود خوب! بعد گان رو کشیدن بالا و وصل کردن به دو تا پایه سرمی که اونجا بود ... توی سرمم هم 1 چیزی ریختن که 1 جورایی بیحالم کرد ... یعنی انقدر بیحال که در حین عمل که حالت تهوع داشتم حس اینو نداشتم که بگم حالم بده:دی  میگفتم فوقش بالا میارم دیگه:)) تو اتاف عمل هم داشتن بحث میکردن سر روز 15 خرداد ... پرستاره میگفت یعنی اینایی که بچه شون امروز به دنیا میاد دلشون میاد بعدا براشون تولد بگیرن؟؟؟ دکتر میگفت چرا دلشون نیاد؟؟؟ میگفت آخه هموطنامون تو این روز کشته شدن!!! دکتر زد زیر خنده و گفت جریان مال 50 سال پیشه ... بعدم بخوای در نظر بگیری هر روز 1 سری میمیرن پس اصلا نباید تولد گرفت :دی ضمن اینکه تولد حضرت علی بود اونروز ... بعد 1 سری تکونهایی خوردم مث موقعی که تو قایق نشستی و تکون میخوری ... یهو تو دلم خالی شد و دخترم با جیییییییییییییییییییغ :)) به دنیا اومد ... برخلاف بچه های دیگه که اولش که به دنیا میان باید بزنن پشتشون دخترک مامان با جیغ اومد بیرون ... دکتر آوردش بالای گان که نشونم بده و من همش میترسیدم بیفته روم:دی بخاطر آمپولی که بهم زده بودن رفلاکسهام کند شده بود - البته هنوزم کنده ! - بعد از 1 دقیقه پرسیدم سالمه؟؟؟ که بهم گفتن آره سالمه و از این حرفا ... دخترکم سیاه سیاه بود ... گفتم به خودم رفته سیاهه:)) دکتر میگفت تو چقدر آرومیییییییییی! گفتم دکتر بخاطر اسممه که آرام ه :)

بعد بردنم تو ریکاوری ...حالم خوب بود دردی نداشتم ... پمپ درد هم داشتم ضمنا ... هی سعی کردم پاهامو تکون بدم و نمیشد ولی تا اولین کسی که بیهوشی بود آوردن زودی گفتم من میتونم پام رو تکون بدم از بس که ناله میکرد :دی اومدن قبل از بردنم شکمم رو هم فشار دادن و رفتم بیرون ... مرتضی و مامان و مامان مرتضی پشت در بودن ... به مرتضی گفتم دیدیش ؟ گفت آره خیلی خوشگله:* فیلمش رو که دیدم گفتم ااااااا اونجا سیاه بود:)) وقتی برده بودنش گذاشته بودن تو اکسیژن رنگ بچه ام باز شده بود ... سفید سفید بود دخملکم:* 

بخاطر بی حسی تا 12 ساعت نباید تکون میخوردم ... ولی اذیت هم نشدم چون حس تکون خوردن هم نبود:)) 

بالاخره آوردن دیدمش ... نمیتونم حسم رو بگم ... خیلی عجیب بود ... فقط اینو میتونم بگم که دلم براش تنگ شده بود تو دلم! همش حس میکردم جاش خالیه تو دلم :)

اینجوری بود که آمیتیس فرشته ی آسمونی ما ساعت 7:45 دقیقه ی صبح در بیمارستان آتیه ی تهران زمینی شدقلب

موقعی که برای اولین بار اومدن کمکم کردن شیرش بدم دنیایی بود واسه خودش ... نمیشه توصیفش کرد ... هر چند بطور کل من از شیر دادن خوشم نمیومد ولی بازم جالب بود ... دخترم خیلییییییییییی کوچولو بود ... همش 2.950 کیلو بود با قد 51 سانتی متر ... 

اون وسطا میومدن هی شکمم رو فشار میدادن و پرستار بهم میگفت هر موقع درد داشتی پمپ درد رو فشار بده ... بعضی وقتا حس میکردم حتی پمپ درد هم کارساز نیست:)) ساعت 7:30 عصر هم اومدن کمکم کردن که راه برم ... دردی که اون لحظه داشتم بدترین درد تو اون روز بود ... انگار 1 عالمه چاقو همزمان میرفت تو تنم ... ولی برای کمتر از 10 ثانیه بود همش ... تا شب چند بار خودم راه افتادم رفتم دستشویی ... با اینکه دولا دولا بودم ولی باز راه رفتم ... 

اتاق من خصوصی بود ... رسیدگیشون خیلی خوب بود ... فقط چیز عجیبی که بود این که تا نصفه شب هم همش ملاقاتی میومد!!! شب تا صبح بیدار نشستم از ترسم ... آخه میترسیدم یکی بیاد گلمو ببره خوب! مامان بیچاره ام از خستگی زودی خوابش برد ولی قبلش بهش گفتم آمیتیس رو بذاره تو بغلم ... خلاصه که تا خود صبح بیدار بودم:)

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

farnazآسمان
26 مهر 91 1:31
خیلی خوب توصیف کردی ..شبیه تجربه ی من بود


مامان سهند و پرند
29 مهر 91 1:29
چقدر خوندن خاطره زایمان لذت بخش و شیرینه.
خدا حفظش کنه برات عزیزم


مرسی خاله خدا گلهای شما رو هم حفظ کنه
mahboub89
22 آبان 91 1:00
عزیزم از خوندن خاطره تون خیلی لذت بردم.
ایشالا خدا آمیتیس گل رو واستون حفظ کنه
دوست دارم منم تجربه کنم


ممنون که به ما سر زدی ایشالا به زودی تجربه میکنی